پاورپوینت معماری دیکانستراکشن 2

پاورپوینت معماری دیکانستراکشن (۵۴ اسلاید)

پاورپوینت معماری دیکانستراکشن (۵۴ اسلاید)

معماری دیکانستراکشن

پروژه پاورپوینت معماری دیکانستراکشن  به صورت اختصاصی از سوی سایت “معمارینو ”خدمت شما دوستان عزیز برای دانلود رایگان قرار گرفته است ، که دارای ۵۴ صفحه بوده و شامل سرفصل های زیر می باشد.

معماری ديكانستراكشن
فلسفه
تعريف
مفهوم
ژاك دريدا
پاورپوینت معماری دیکانستراکشن 2 ساختار گرایی
سوسور
ساختارهاي سوسور
پسا ساختار گرايی
برنامه دريدا
متافیزیک
افلاطون
دریدا در برابر افلاطون
دريدا در مقابل ارسطو
هستی – خداشناسی
دريدا در برابر دكارت
امانوئل كانت
اگوست كنت
فردريك نيچه
هستی شناسی قرن بيستم
ادموند هوسرل
مارتين هيدگر
دريدا در برابر هستی شناسی
پراگماتيسم ( عمل گرايی )
روشهای كار دريدا
قوم مداری
آوا محوری
حافظه
افلاطون به عنوان نويسنده
كلام محوری
حضور
تمايز
نشانه شناسی
مهمیزها

فلسفه دیکانستراکشن

دیکانستراکتیویسم «Deconstruction» یا ساختار شکنی برای اولین بار در دهه های ۶۰ و ۷۰ توسط فیلسوف فرانسوی، الجزایری ژاک دریدا «JacquesDerrida» در عرصه فلسفه و ادبیات مطرح شد. دریدا گفتار فلسفي غرب را که نوشتار را مقدم بر گفتار ميدانند زیر سوال برده و مفاهیم جدیدی را در رابطه با گفتار «speech» و نوشتار «writing» بیان می کند. او بين نوشتار و گفتار فرق مي‌گذارد و مي‌گويد در طول تاريخ غرب از افلاطون تا به حال، تأكيد بر لوگوسانتريك بوده است؛ یعنی تاکید بر روی گفتار . به بيان ديگر تقدم گفتار بر نوشتار و وحدت ميان دال و مدلول. يعني هر جا دال میآید، مدلول هم باید باشد. اين اساس لوگوسانتريسم است كه دريدا اين نظريه را نقد می‌كند.

نمونه پاورپوینت معماری دیکانستراکشن(2)1

معنی دکانستراکتیویسم در فرهنگ لغت «لیتره» در زبان فرانسوی در غالب سه معنا آورده شده است: اولین مورد اصطلاح دستوری آن است، به معنای بر هم زدن ساختار دستوری واژه‌های يك جمله . به عبارتی دیگر، اگر كلمات يك جمله را عوض كنيد، آن جمله را دكانستراك كرده‌ايد. معناي دوم، معناي باز كردن و پياده كردن است، يعنی باز كردن و پياده كردن قطعات يك دستگاه، براي حمل آن به جاي ديگر. اما معنايي كه ژاک دریدا بسیار به آن توجه می‌كند، معناي «رفلكسيو» آن است؛ يعنی خودساختارشكنی که از خارج تحميل نمی‌شود، بلكه ساختار، خود به خود تغيير پيدا می كند.دیکانستراکتیویسم از اواخر دهه ۸۰ توسط معمارانی مانند پیتر آیزنمن «Peter Eisenman»، برنارد چومی «Bernard Tschumi» و … در معماری مطرح شد. دیکانستراکتیویسم سعی دارد تا ساختار اندیشه و نظم محوری را که به جهان ما تحمیل شده را تغییر دهد. چنین معنایی که از طریق ساختاری نظام یافته تحمیل می شود، تفسیرهای دیگری که در همان زمینه با اعتباری یکسان عرضه می شوند را سرکوب کرده و امکان تنوع فکری و ذهنی خارج از این چهارچوب را به خصوص از مخاطب می گيرد.دیکنستراکتیویسم با نگاهی متفاوت ، قواعد زیباشناسانه معماری، بالاخص بیان و نظم فرمال و خطی را به چالش در آورده و بنیان فکنی می کند؛ رویکردی جدید در معماری جهت یافتن تعاریفی نوتر از درک مفاهیم زیبایی شناسی در گستره فرم و معنا. دوری از نظم دکارتی، هندسه، تجزیه فرم و فقدان هر گونه مرکزیتی با به کارگیری عناصر متضاد و ابهام در روابط بین آنها از خصوصیات این سبک به شمار می رود.

نمونه پاورپوینت معماری دیکانستراکشن(2)2

تعریف

اين واژه در فارسي به معني گشودن اساس و ساختمان يك مفهوم،‌يك تصور ،‌يك تعريف و يا يك بنا.

يك مثال از گشودن مفاهيم اين است كه جمله معروف دكارت «من فكر ميكنم پس هستم» را با اين پرسش روبرو سازيم كه« از كجا ميداني كه فكر ميكني؟

پس پيام پذيرفتني ديكانستراكشن ميتواند اين باشد كه اكنون بايد آنچه غير منطقي پنداشته ميشده به حساب ايد و منطقي بودن هر قضيه براساس معيارهاي گذشته شرط پذيرفتن ان نيست.

ديكانستراكشن همان موقع كه خراب ميكند ،‌همان موقع ميسازد.

احساس عدم تعادل و ايستايي در ما ايجاد ميكند.

ديكانستراكشن تخريب يا پنهان كاري نيست،‌حال انكه مشكلات ساختار مسلمي را درون ساختارهاي ظاهرا پايدار نمايان مي نمايد.اما اين تركها به متلاشي شدن ساختار نمي انجامند و بر عكس ديكانستراكشن تمامي قدرت خود را از راه به مبارزه طلبيدن نا ارزشهاي قوي مانند هماهنگي ، وحدت و ثبات به دست مياورد و در عوض ديدگاه متفاوتي از ساختار را ارائه ميدهد.

مفهوم

مفاهيمي كه به عنوان مباني ديكانس مطرح ميشوند :

متن : انتقال دهنده يك مفهوم نيست بلكه سازنده چندين مفهوم و انتقال دهنده چندين موضوع است.

نگرش چند وجهي

از بين رفتن نظام ارزشي

ارائه تفسير ها و تاويل كامل و مختلف از يك موجوديت كه ميتوانند با خودشان در تضاد باشند.

كتابي بنام مرز مياني توسط پيتر آيزنمن منتشر شد ،‌يعني نه اين طرف و نه آن طرف و ارجحيت با هيچ كدام نيست.

در كتاب فلسفه و معماري نيز آيزنمن به اين مسئله اشاره مي كند كه ما بايد با توجه به علم و دنياي امروزي كار بكنيم و با ابداع واژه اكنونيت‌ «

presentness» نشان ميدهد كه ما بايد با جهان امروزي كار بكنيم.

نمونه پاورپوینت معماری دیکانستراکشن(2)3

ژاك دريدا

ژاك دريدا فيلسوف،منتقد سياسي و نظريه پرداز فرانسوي در پانزدهم جولاي ۱۹۳۰ در الجزاير متولد شد. او در سال ۱۹۴۹ الجزاير را به قصد فرانسه براي

تكميل تحصيلات ترك گفت و در سال ۱۹۵۲ وارد دانشگاه پاريس شد ودر آنجا زير نظر افرادي چون ميشل فوكو و لويي و… به تحصيل پرداخت.دريدا از سال ۱۹۶۴-۱۹۸۴ در دانشگاه سوربن به تدريس فلسفه پرداخت.

آنچه بعدها سبب شهرت دريدا شد سخنراني وي در دانشگاه جان هاپكينز با عنوان « ساختار نشانه و بازي در گفتمان علوم انساني »به سال ۱۹۶۶ بود. در اين سخنراني بود كه وي مهرپاياني بر ساختارگرايي زد و براي نخستين بار از اصطلاح Deconstruction به عنوان روشي براي گذر از ساختار هاي متافيزيكي متن بهره جست.

پس از اين سخنراني كه رهاورد توامان محبوبيت و مغضوبت براي دريدا بود، نظريات در كشورهاي انگليسي زبان بويژه امريكا از رواج بسياري برخوردار گرديد.

ژاك دريدا داراي سه كتاب بنام هاي گفتار و پديدار، نوشتارو دگر ساني، گفتار و نوشتار ميباشد.

نمونه توضيحات نامشخص دريدا درباره فلسفه خود مقاله اي است كه در سال ۱۹۹۳ در دانشكده حقوق نيو يورك ارائه كرد:

«نيازي به گفتن نيست كه يكبار ديگر بگوييم ساختار شكني اگر چنين چيزي وجود داشته باشد تجربه اي غير ممكن است.»

دريدا آرزو داشت كه مردم هر كلمه از نوشته هاي او را از آغاز تا انتها و تا انتها بشكافند و درك كنند از اين روست كه كتاب هاي او فهرست ندارند.

واضح اين است كه دريدا و ساير مفسران او واقعا قصد دارند كه ديكانستراكشن را مشكل جلوه دهند.به اين معني كه ما را وادار كنند تا در زمينه هايي احساس بي كفايتي كنيم تا از اين طريق آنها با هوش تر از ما به نظر آيند.

ولي البته بايد در صحت جملات بالايي كه توسط عده اي از متفكران مطرح شده شك كرد، چون در هر زمينه اي براي هر متخصصي چيزي ساده تر از اين نيست كه بيرون افراد را با سردر گمي آشكار كور كند.دريدا شديدا ميكوشد تا با ما ارتباطي برقرارنكند.

دریدادر سال ۱۹۶۷ مورد توجه عموم قرار گرفت.این موضوعات را با انتشار سه کتاب (مواضع)،(بار آوری)،(حاشیه ها) در سال ۱۹۷۲ در فلسفه دنبال کرد.

هدف گیری دریدا در این جهت است که نویسنده را با توجه به دلایل منتج از تاًویل نوشته هایش رد کند و در بسیاری موارد نشان دهدفرضیات مسلم فراوانی که نویسنده دعوی خود را بر مبنای آنها پایه ریزی کرده،چنانچه تا دستیابی به نتایج منطقی شان دنبال شوند، دلایل اصلی شان را بی اثر می سازند.چنین نوشته ای در بطن خود بذرهای ویران گری دارد و دریدا وظیفه اش را به عنوان دیکانستراکشنیست یافتن این بذر ها و تقویت آنها میداند.

سبک روشنفکرانه ی حاکم بر زمانه ی ساختارگرایی- یعنی مطالعه در روابط بین واژه های گفتاری در زبان،بررسی مردم در گروه های مردم شناسی،تحلیل رویدادها در استوره ها و جز آنها – دریدا چنین مطالعاتی را اساساً بی خاصیت می دید،چرا که مطالعه روابط بین عناصر منجر به بی معنی انگاشتن خود عناصر شد،انگار این عناصر نه جان دارند، نه خاصیت.

      او هر نوع علم یا به قول خود او“علمیت“ در روی زمین را که نتواند علقه های مربوط به شرایط انسانی یا در واقع جهان به مثابه یک کل را تبیین کند نفی می کرد،چرا که علم هرآنچه که مستقیماً نتوان به کمک حواس خود تجربه کرد را رد می کند و چنین چیز هایی را ورای ادراک ما و کاملاً نا شناختنی می داند.

ساختار گرایی

حال« ساختار گرایی» که دریدا این همه از آن بیزار است چیست؟

ساختار گرایی از مطالعات زبان که فردینان دوسوسور، در سخنرانی هایش در دانشگاه ژنو،از سال ۱۹۰۱ بدعت گذاشت آغاز شد.که در سال ۱۹۱۵ با عنوان درسهایی در باره زبان شناسی همگانی به چاپ رسیدند.زبان بهترازهرچیزدیگر اساسی برای درک مسئله ی پدیدار شناسی ارائه می دهد.

سوسور بر آن است که از زبان قوانین کلی،معانی و ارتباطات را بیرون بکشد که از آن پس دیگران بتوانند در زمینه های دیگرفرهنگی به کاربرند. این به دان معناست که شکل مطالعات زبان تنها قسمتی ازعلوم عمومی نشانه های او را تسکیل می دهد که در آن او واژه ی نشانه را از مغز یکی به مغز دیگری انتقال می دهد،اطلاق می کند.

     سوسور :

 زبان ادبي به نوشته اعتباري مي دهد كه در خود آن نيست . زبان ادبي و فرهنگ لغات و دستور زبان دارد . نوشتار يكسري قواعد سخت كاربردي دارد . به اين دلايل استكه نوشتار اعتبار اوليه اي به دست مي آورد . بنابراين او زباني را به عنوان مطالعه اي مقدماتي مي داند كه به دو وجه مختلف بيان تقسيم مي شود : نوشتار و گفتار كه در نوشتار واژگان بر روي كاغذ شكل مي گيرند – شكل گرافيكي – و ديگري از اصواتي كه هنگام سخن گفتن ساخته مي شود – يعني صوتي -لذا سوسور همچون بسياري از افراد پيش از خود ، عزم مي كند كه به صورت دو قطبي يا تقابل هاي دوگانه بيانديشد . او بخشي از سنت عظيمي مي شود كه ريشه هاي آن به بنيان گذاران فلسفه غرب باستان مثل فيثاغورث ، سقراط و ارسطو مي رسد. سوسور تقابل هاي متعددي دارد كه ساختار گرايي بر اساس دو تا از آنها پايه گذاري شده است ، بويژه او زبان شناسي را اينگونه طبقه بندي مي كند ( در زماني/همزماني ) و اين نظر كه واژگان دو راه براي ارتباط دارند و آن بصورت ( همنشيني- جنشيني ) .

زبان شناسي همزماني ، مطالعه اي است درباره چيزهايي كه در زبان ايستا هستند . همزماني شده اند همانطوري كه بودند . اصول ثابت و لايتغير . در يك لحظه از زمان و در زبان ، يا آنطور كه سوسور اظهار مي دارد ، ارتباطهايي هستند بين واژگان كه آنها را به دو صورت شناسايي مي كنند ( همنشيني و جانشيني ) همنشيني از نقشهايي كه واژگان مختلف در ساختار جمله دارند – يعني علم نحو – منشعب مي شود . از اين روست كه سوسور صفت همنشيني را براي توصيف آنها بكار مي برد . جانشيني به واژگان خارج از جمله مربوط مي شود كه ما بوسيله آنها با كلمات داخل جمله ارتباط برقرار مي كنيم – مثلا معمار تداعي كننده معماري ، طراحي و ساختمان سازي مي تواند باشد. عقايد سوسور تا سال ۱۹۵۸ يعني زماني كه كلودلوي استروس آنها را مجددا دنبال كرد تاثير چنداني بر جاي نگذاشت و از آن هنگام موانع برطرف شدند . ساختارهاي از نوع سوسور در هر شاخه از فرهنگ ، از تاريخ گرفته تا رياضيات و سياست ، به طور واقعي شناسايي شدند.

 بررسي روابط همنشيني و جانشيني :

بچه گربه     بر روي     كف اتاق        خوابيد .

بچه گربه     بر روي      قاليچه         خوابيد .

گربه          بر روي       پا دري         نشست .

گربه          بر روي       قالي           نشست .

سگ         بر روي       وزائيك         ايستاد .

ساختارهاي سوسور :

زبان شناسي در زماني : بررسي دگرگونيهاي زبان در طول زمان .

زبان شناسي همزماني : مطالعات ساختار زبان در لحظه اي خاصي از زمان ؛ و از سوي ديگر ساختار گرايي .

ارتباط همنشيني : ارتباط بين واژگان در ساختار يا نحو جمله

ارتباط جانشيني : ارتباط با واژگان خارج از جمله كه بعلت جانشيني شان با واژگان داخل جمله به خاطر آورده مي شوند .

زبان : نظام واژگان و دستورهايي براي به كار بردن آنها ؛ مانند يوناني ، انگليسي و جز آنها كه ساختاري به انديشه ما مي دهند و اعضاي يك فرهنگ را با ديگري مرتبط مي سازند .

 (۱) گفتار : انتخاب شخصي واژگان و چيزهاي ديگر خارج از زبان كه با آنها هر فرد خاصي با ديگران ارتباط برقرار مي كند .

(۲) گفتار : ارتباط رو در رو با استفاده از واژگان محاوره .

نوشتار : ارتباط از طريق واژگان نوشته شده روي كاغذ به عنوان ضبط ابدي افكار شخصي .

نشانه : هر چيز كه انديشه را از مغز يك نفر به ديگران انتقال مي دهد.

دال : عبارت است از سيمناي فيزيكي نشانه و مركب از مفاهيمي است كه واژه را در گفتار شكل مي دهند ؛ علامتهاي روي كاغذ كه واژه در نوشتار ، رسم ، نمودار ، نقاشي ، قطعه موسيقي و ساختمان را شكل مي دهند . هر چيزي كه نويسنده قصد كرده باشد تا بدان بوسيله معني مشخصي را به ديگران انتقال دهد .

مدلول : مفهوم ، انديشه يا بخش ديده ي نشانه كه بوسيله دال ، همينكه يكي از حواس آنرا دريافت كرد ، به ذهن آورده مي شود .

تمايز : مثل تمايز در صداها يا علايم روي كاغذ نظير آنهايي كه ما را قادر مي سازند تا مثلا بين CAT و MAT و SAT و جز آن تمايز قايل شويم . تمايزهاي بين افكار ما ، مدلول هاي ما كه اينها جادوگرانه در ذهنهاي ما مجسم مي دارد .

ساختارگرايي هرگز بطور واقعي به كار گرفته نشد ، زيرا عمدتاً بر روي بخش هاي بسيار كوچكي از ديدگاهاي سوسور و همچنين بر منطق دو ارزشي او پايه گذاري شده بود . همانطور كه خواهيم ديد ، اين جريان مسائلي را عرضه مي دارد كه براي دريدا در كل سنت فلسفه ي غرب ، از جمله مشكلات بنيادي هستند . دريدا به هيچ وجه تنها پاريسي نبود كه قويا در برابر ساختار گرايي واكنش نشان داد – رولان بارت هم يكي از سردمداران اين تفكر بود . رولان بارت بين متن خواندني و آنچه او متن نوشتني مي نامد و عمدتا مبهم ، پرگو ، متناقض و دو پهلوست فرق مي گذارد . متن نوشتني چنان شما را در ستيزتان براي درك به چشم مي آورد كه مجبور مي شويد انديشه زاياي خود را بكار گيريد . بنابراين باروت ، فوكو ، دريدا و ديگر پسا ساختار گرايان فرانسوی واقعا به اين سو هدف گيري كرده اند كه نوشتاهيشان را پر واژه و درك ناشدني بيافرينند .

اگر سعي كنيد با فردي پسا ساختار گرا ، با تعرض سخن بگوييد ، البته او همواره مدعي خواهد بود اگر شما در اشتباهيد و اينكه تفسير شما از نثر درك ناشدني او سوء تفاهمي ساده است از آنچه او در ذهن دارد . اين به تلاشي براي گذاشتن انگشت روي يك قطره جيوه مي ماند : كه تا لمس شد ، از زير انگشت در مي رود . همانطور كه اليس مي گويد ، تمام تلاشها براي تشريح يا تحليل ديكانستراكشن و همينطور كوششهايي براي انتقاد از آن ، حتي در زمينه هايي كه چنين نزديكي هايي ذات ديكانستراكشن را بي حرمت مي سازد ، شديدا او خودخواهانه رد كرده است .طفداران آن اصرار مي ورزيدند كه ديكانستراكشن نمي تواند مانند موقعيت هاي ديگر تشريح شود ، زيرا شكل جديدي از منطق است . چنين چيزهايي چون تشريح ، تحليل و مانند اينها ، به خاطر طبيعت خود در تاريخ دفن و منسوخ گرديده اند و ديكانستراكشن جانشين آن منطق سنتي شده است . حتي مشتاقان نيز به خاطر تلاششان در تشريح ديكانستراكشن و درك پذير ساختن آن براي همگان زير بار انتقاد فراوان قرار گرفته بودند.

«چيزي نباشده ، نظامي فلسفي ، سنت ، فرهنگ ، … و همراه با آن ديكانستراكتور پديد مي آيد كه آنرا آجر به آجر ويران مي كند ، به بررسي ساختار مي پردازد و آنرا حل مي كند … فردي كه به نظام مي نگرد … برمي سنجد كه چگونه ساخته شده ، كدام سنگ سر طاق ، و كدام زاويه و … ساختمان را برپا نگاه مي دارد ، يك نفر آنرا جابجا مي كند و به موجب آن خود را از قدرت و نفوذ نظام رها مي سازد .

 برنامه دريدا

دريدا يورشهاي خود را در موارد زير اعلام مي دارد :

قوم مداري : باوري كه بر طبق آن فرهنگ يا گروه نژاد خاصي ، به نوعي به ديگري برتري دارد ، يعني معيارهايي كه ديگران مي توانند و بايد در آن باره داوري كنند .

كلام محوري : باوري كه انديشه هاي كل هستي ، جايي كه حقايق انتزاعي در مقوله هاي مطلق و اجتناب ناپذير سازمان دهي شده اند ،سرچشمه مي گيرد . اين مقوله ها فقط در ذهن و كلام خدا نهفته است . اما تمام چيزهاي واقعي از آنها شكل گرفته اند . ما مي توانيم تنها با استفاده از زبان به آنه نفوذ كنيم .

آوا محوري : ديدگاهي كه به موجب آن گفتار برتر تز نوشتار است زيرا كه نخست گفتار پديد مي آيد و دستيابي مستقيم به انديشه هاي گوينده را ميسر ساخت . سخن شفاف است در حالي كه نوشتار هرگز چنين نيست .

متا فيزيك : بررسي ديرين فلاسفه براي (حقيقت) كه ويراستاران ارسطو آنرا به سه زمينه اصلي مطالعاتي (هستي شناسي ، جهان شناسي ، خدا شناسي) تقسيم كرده اند .

هستي شناسي : ذات هستي ، چيستي آن و اينكه واقعا وجود دارد .

جهان شناسي : ذات محول ازلي و كسي كه چنين حركتي را سبب مي شود .

هستي – خدا شناسي : آميزه شخصي مارتين هيدگر از هستي شناسي و خدا شناسي .

مفهوم علوم : اين ديدگاه كه ، علوم تجربي مي تواند چيزهاي جالبي درباره ذات جهان ، طبيعت فكر بشر ، مفاهيم و مانند آن به ما بگويد . دريدا علم را به عنوان موضوعي كاملا مرتبط با تفكر عقلاني مي بيند . او هيچ تصوري از مشاهده و تجربه ندارد .

در واقع كار دريدا به صورت حمله اي تكراري ، متناقض و تحميل شده بر تمام اين موارد در آمده است ، البته با تاكيدي نسبتا زياد بر روي ‌‹كلام محوري› و ‹هستي – خداشناسي ›

متافیزیک

مضمون اصلی متافیزیک هستی است،این که هستی چیست، یا در واقع در جهان چگونه باید باشد، گونه های متفاوت هستی در جهان،انواع متفاوت هستی ها که ممکن است در جهان وجود داشته باشد-چه محدود و جه نامحدود- خصوصیات و روابط ویژه ی آنها با یکدیگر دریدا حملاتش به سنت دیرینه ی متافیزیک را به یونانیها و بویژه فیثاغورث، پارافیدس،سقراط،افلاطون و ارستو آغاز کرد.یونانیها ذات جهان را چون یک کل می سنجیدند- با ساختار و سر چشمه های آن با ذات هر آنچه که محول ازلی احتمالاً آنرا آفریده و آن را در حرکت نگاه می دارد. دریدا باور دارد که از راه اندیشه ی ناب می توان به عمق مسائل متافیزیک نفوذ کرد.زیرا نه ما و نه چیزی پیرامون ما، هیچ یک به هستی نیاز نداریم به بودن در جایی نیاز داریم که به هر صورت آن را واقعی می شناسیم، ممکن است فقط در ذهن بعضی ها وجود داشته باشند.

افلاطون

افلاطون بر این باور بود که ما، درصورتی به حقیقت ناب نزدیکتر خواهیم شد که حواس خود را نادیده انگاریم و اشیاء را مستقیماً در ذهن خود مشاهده و درک کنیم. اعداد مجرد و نیز هندسه ی اشکال دو بعدی و فرمهای سه بعدی ما را به حقیقت ناب رهنمون خواهد کرد. بنابر این بخش حساب کننده و استدلال کننده انسان باید در نوع خود از بخش منحسر به احساس، متفاوت و در واقع برتر باشد بسیاری از جانشینان افلاطون در جهان او را می پذیرند:جهانی که جون با حواس درک می شود(جهان حسی) و جهانی که کاملاً به کمک عقل ساخته و پرداخته می شود (جهان معفول). افلاطون جهان معقول را برتر از جهان حسی می داند.

 دریدا در برابر افلاطون

دریدا تقسیم دو جهانی افلاطون را به عنوان اصل بنیادین فلسفه ی غرب بر می شمارد و معتقد است که این تقسیم تاًثیر های زیان آور عمیقی داشته است ولی این موضوع خود دریدا را از انتخاب و کارکردن در جهان ذهن و معقول باز نمی دارد. او اظهار می دارد که شدیداً از هر نوع منطق دو ارزشی و تفکر از طریق تقابل های دو گانه تنفر دارد.تضاد ها یی همچون گفتار/نوشتار- زندگی/مرگ- پدر/پسر- خوب/بد- درست/نادرست-درون/برون – این تضاد ها از نظر دریدا مضر به نظر می آیند، بویژه در مواردی چون مرد/زن دیده میشود که یکی از ایندو ظاهراً به نوعی بر دیگری تقدم دارد-او این عناصر را جانشینانی برای تفکر می نامد. بویژه از این رو که افلاطون در هر مورد به وضوح نخستین واژه را بر دومی ترجیح داده.

ارسطو

ارسطو چنين انديشيد كه ما بايد اشياء پيرامون خود را در جهان به كمك حواسمان بررسي كنيم و اين علوم طبيعي ، علوم اوليه يا فيزيك اوست كه عقايد قاطع وي را در مورد علل امور – كه به تفصيل به توصيف آنها پرداخته است – در بر مي گيرد . ارسطو اعتقاد داشت كه جسم خاكي در حال حركت در جست و جوي يافتن منزلگاه اصلي خود در مركز زمين است . اين همان كه ما قوه جاذبه زمين مي ناميم . ارسطو ضمن توصيف ” جوهر اشياء” جهان را به صورت يك كل در نظر مي گيرد ، با اين فرض كه زمين در مركز است و خورشيد و ماه و سيارات و ستارگان در مجموعه اجرام سماوي به دور آن در گردش اند . بدين ترتيب ارسطو پايه هاي فيزيك و متافيزيك را بنا مي نهد . به نظر مي رسد عناصر مهم متا فيزيك اينها مي باشند : جوهر هستي همانگونه كه هست و بعدها به عنوان هستي شناسي شناخته شد ،ساختار جهان كه بعدها جهان شناسي شناخته شد و ماهيت و وجود خدا كه در اين باب ارسطو واژه الهيات را برگزيد .

دريدا در مقابل ارسطو

انگيزه اصلي دريدا تخريب ادامه حيات متافيزيك بوده است .

دريدا متا فيزيك را در توضيح جهان بسيار ناتوان مي داند .

دريدا در تلاش براي ويران كردن چنين روشهايي به روشهاي معقول وفادار   مي ماند كه به نظر من گمراه كننده است ، بدين معني كه اعتراضات كاملا طبيعي دريدا به متافيزيك براي اثبات يا رد بسياري از انگاره ها كه او به آنها حمله مي كند چندان فراگير نيستند زيرا آنها نيز تنها در فكر و انديشه جاي دارند .

هستی – خداشناسی

اولين هستي – خداشناس بزرگ ، بنيانگذار خردگرايي فرانسه رنه دكارت بود – دكارت نيز مانند افلاطون به سادگي به حواس خود اعتماد نمي كند .

 البته آنها مي توانند انسان را به اشتباه اندازند ، در واقع او نمي تواند بداند كه در لحظه حاضر بر صندلي اش نشسته مطالعه مي كند يا در بسترش آرميده و در آن باره خواب مي بيند . در واقع دكارت سعي مي كند جهاني را كه در آن همه چيز صرفا خيال باطل است به تصور در آورد . او نمي تواند چنين كند و لذا مي كوشد كه فراتر رود ، موقعيتي را تصور كند كه او يعني دكارت بي شك وجود دارد. در نتيجه خود را اينطور اثبات مي كند كه … من مي انديشم … پس هستم …

سپس درباره خدا پا به ميدان مي گذارد

تصور او از خدا به طور دقيقي روشن و مشخص است . به نظر مي رسد شناخت او دائما رو به رشد است . در واقع بايد معرفت لايتناهي در جايي موجود باشد و بدين لحاظ آنجا آنجا بايد موجودي باشد با انديشه اي كه در اختيار دارد . اين موجود خداي اوست . از اين روست كه خداي او پيروزي تفكر معقول بر تفكر محسوس است .

دريدا در برابر دكارت

دريدا به دكارت با شك مي نگرد . البته دكارت جانشينان زيادي مانند لایبنیتز و اسپینوزا داشت ، حال آنكه اين ديدگاهها از سوي تجربه گرايان انگليس به طور مطلق مورد مخالفت قرار گرفت . دو موقعيت خردگرايي و تجربه گرايي با مهارت چشمگيري به دست امانوئل كانت تلفيق شدند . او استدلال كرد تا آن دم كه دانش ما بر تجربه متكي است ، تجربه نيز بي نظم خواهد بود  مگر آنكه ما درك ذاتي خود از فضا و زمان را در آن پياده كنيم . از زمان دكارت تاكنون هيچ كس در دعاوي الهيات جديد پيشرفتي نداشته است . در واقع ممكن است گفته شود كه خود دكارت نيز در مقام مقايسه با توماس آكيناس پيشرفتي نداشته است .

امانوئل كانت

كانت شكي نداشت كه تمام شناخت ما از تجربه حسي بر مي خيزد اما هنوز مواردي مانند مسايل رياضي وجود دارند كه ما ظاهرا آنها را كاملا مستقل از تجربه مي دانيم . بنابراين مفاهيم فضا و زمان درون ما وجود دارند و ما آنها را به دنياي اطراف خود انتقال مي دهيم زيرا از حواسي چون چشم براي ديدن برخورداريم درحالي كه اعضاي ويژه اي براي حس فضا در اختيارمان نيست .

اگوست كنت

كنت اعتقاد داشت كه تفكر انساني از مراحل خداشناسي و متافيزيك گذشته است . ضمن اينكه اگر پرسش هاي واقعي در هر دوي اين زمينه ها برانگيخته شود ، براي انسان هيچ دليلي در دسترس نيست كه از آن طريق به آن پرسش ها پاسخ دهد . لذا كنت مذهب را مبتني بر پرستش انسان ، كليساهايشان ، تقويمهايشان و سلسله مراتبشان در نظر مي گيرد . ‌‍[تفكر اومانيسم]

فردريك نيچه

نيچه نيز معتقد بود كه علم جديد -پايه هاي متافيزيك – و حتي بالاتر از آن علم خداشناسي – را ويران كرد . به طور كلي او عقيده ي تقابلهاي دوگانه را رد مي كند . هر چند نيچه در كتاب ” دانش شار“ مي نويسد خدا مرده است ولي جايگزين هاي مطمئني مثل ناسيوناليسم وجود دارند اما نيچه ميل به قدرت را كه نيهيليسم انكار كرده ترجيح مي دهد . نيچه در اينباره شرح مي دهد : روح پليد انسانها … براي برتري … براي سلطه بر انسان ديگر … در ستيز است … بنابراين كدام انسان بايد اين ميل به قدرت را تجربه كند ؟ مسلما او ابرمردي است كه نيچه در چنين گفت زرتشت توصيف كرده است . يكي از مقاله هاي ناشناخته نيچه كه تاكنون به انگليسي نيز ترجمه نشده ، بيشترين تاثير را بر انديشه ي دريدا داشته است چرا كه نيچه در اين مقاله گله مي كند كه زبان به دليل استعاره اي بودن ، در رساندن مفهوم حقيقت سخت ناتوان است .

هستی شناسی قرن بيستم

در اين قرن كساني بودند كه وقتشان را براي توضيح ماهيت هستي به عنوان تنها جنبه متافيزيك كه مي توانست نتايج جديدي به بار آورد ، گذاشته بودند علي رغم مخالفت هاي كنت و نيچه . اما از سوي ديگر علم قرن بيستم از طريق تلفيق تفكر مفهوم ، محسوس و عملي هدايت مي شد ، به سوي سورئاليسم مسخره اي از فرضيه ي نسبيت ، مكانيك كوانتم و جهان شناسي مبتني بر پايه هاي علمي بسيار سرگرم كننده تر از چيزهايي بود كه هستي شناسي مي توانست عرضه كند . اما هوسرل هيدگر و ديگران با پشتكار سرسختانه اي در زمينه متافيزيك در مقابل علوم تجربي به رقابت ادامه مي دهند .هيچ گونه روش اثبات چيزي و نفي آن در نوشته هاي اينان وجود نداشت .

يكي از آنها به سادگي باور مي كند و ديگري نمي كند . اگر فردي مي خواست آنها را جدي بگيرد ، آنها مجبور بودند هستي شناسي خود را به نظر پيچيده تر ، نامفهمیدنی و ناپذيرتر از علم سازنده تا مردم واقعا نتوانند دريابند كه آيا در اين ميان مفهومي وجود دارد ويا پوچ است .

ادموند هوسرل

بررسي پديده هاي روحي بدست ادموند هوسرل بيشتر پيش رفت او به جوهر هستي به عنوان ريشه هاي دانش بشري توجه زيادي نكرد و بنابراين فلسفه رياضيات او درباره ي عقايد افلاطون كه اعداد به گونه اي سر نخ هايي براي برداشت مفهوم به ما مي دهند كه ما را قادر خواهند ساخت تا آنها را در زمينه هاي ديگر به كار بريم به كارش پرداخت . هوسرل اميد دارد كه ساختارهاي تغيير ناپذير و جهاني و نيز ذات اشياء كه در وراي كنشهاي آگاهانه ي او نهفته است به چنگ آورد .همچنين با تقليل بيشتر ، ضمير برتر خود را كه در نهايت آگاهي ناب خواهد بود كشف كند .

مارتين هيدگر

.۱مقاله هيدگر درباره ساختمان ، مسكن ، تفكر مقام والايي در ميان معماران دارد .همانطور كه او در هستي و زمان با انسانها و موضوعهاي شناسايي آنها سروكار داشته است در اين مورد نيز با ساختمان سروكار دارد ، با آنها يي كه محل هايي را اشغال مي كنند و فضا و عرصه اي چهارگانه مي سازند اين چهارگانه براي هيدگر اتحاد رمزی زمين و آسمان و خيابان و انسانهاست .

.۲خدايان بر حق هيدگر فرستادگان در حال اشاره به رب النوع هستند در حالي كه موجودات فاني او صرفا وجود انساني هستند كه فاني ناميده شده اند ، زيرا مي ميرند ، ماهيت ساختمان نيز همين ويژگي ها را دارد . در اين باره هيدگر احداث پلي را بر روي رودخانه توصيف مي كند . عملكرد اين پل از پيوند كنره هاي رودخانه – كه از قبل آنجا وجود دارند – بيشتر است : كناره هاي تنها به عنوان كناره ظاهر مي شوند و اين پل است كه از روي رودخانه مي گذرد ، اما مطمئنا كناره هاي قبل از اينكه پل ساخته شود ، وجود داشته اند .

هيدگر معتقد است اگر تمام ما درست همين جا درباره پل قديمي در هيدلبرگ بيانديشيم ، اين انديشه صرفا تجربه دروني افرادي كه اينجا حضور دارند نيست … تفكر فراتر مي رود … سرتاسر پل … فاصله تا محل … از اين محل ، درست از اينجا كه نزديك پل هستيم … اين به هيچ عنوان در محتواي نمايشي حس آگاهي ما نيست . در واقع ممكن است آنها از آنجا به پل نزديكتر باشند تا كسي كه (هر روز) از آن به عنوان رودخانهاي در حال گذراني (نسبت به آنهايي كه) بي تفاوت هستند استفاده مي كند .

دريدا در برابر هستی شناسی

دريدا در اصل با نظريه حقايق مطلق – يعني قائل شدن ” مركز ” ي براي وجود انسان از نوعي كه هيدگر دنبال مي كند – مخالف است . در واقع در ‹مهميزها› او نيچه و هوسرل ، هيدگر و تمام سنت هرمينوتيك را – و حتي بايد گفت خود را – به ريشخند مي گيرد . متافيزيك ساختار روشنفكرانه اي را ارائه مي دهد كه در نوع خود نمي تواند به ذات هر چيز نفوذ كند – البته بجز به نتايج ناب و تفكر بي واسطه – به عبارتي ، اين جريان خارج از تماس با اين دنيا است . همانطور كه ديديم افلاطون كوشيد جهان محسوس و جهان مكانيكي و پراگماتيك را مانع شود . او تنها به تفكر در جهان معقول خودش اعتماد داشت و نتيجه آنكه — او فضايي كاملا بي ارزش و تيره رنگ بود . دنياي محسوس نيچه به حزب نازي الهام بخشيد . پديدار شناسي هيدگر ، ظاهرا ادراك ناچيزي از انسان به وي داد كه هيتلر را به عنوان منجي عالم ديد . اين تصادفي نيست كه ريسمان فاشيست – هر چند باري – از ميان تاريخ متافيزيك عبور مي كند .

قبلا ديديم كه جهان شناسي متافيزيك در مصادف با حمله چنگالهاي گاليله يكسر متلاشي شد ، مانند سروسامان يافتن تفكر معقول از طريق مشاهدات محسوس ، كاربرد تلسكوپ ها و نيز تجربيات پراگماتيك او با غلتيدن به پايين سطوح شيبدار .

پراگماتيسم ( عمل گرايی )

پراگماتيسم فلسفه اي است عملي كه تاريخ آن به دوران يونان باستان مي رسد . واژه Pragma به معني ‘ عمل ‘ است . پراگماتيك ها ، پايه هاي فلسفي ريشه داري نداشتند تا اينكه در اواخر قرن نوزدهم چارلز ساندرز پيرس پراگماتيسم خود را توسعه داد. براي پيرس حقيقت هر چيز به تمامي در كارهاي عملي او نهفته بود .اين جسم سخت است ، عملا به اين معني است كه : كوشش در خراش دادن آن بيهوده است . البته معماران پراگماتيسم مفهوم ويژه اي دارد . ساختمان ها را بايد با دستاوردهاي عملي شان سنجيد . ضمنا به خاطر وجود چندين پراگماتيست ، نويسنده براي هر ديكانستراكشنيست روشن فكر پيشنهادي دارد : ديكانستراكشن پراگماتيك مي تواند سر تا پا معتبر ، به تمامي جالب توجه جدي تر و اصلا روشنفكرانه باشد .

روشهای كار دريدا

روشن ترين گزارش از روش كار دريدا – كه به روشني انجام شده – در مقدمه باربارا جانسون مترجم (بارآمدي) يافت مي شود . دريدا فقط به فلسفه رسمي نمي تازد ، بلكه هر روز به آن مي انديشد و نيز آنرا با زبان بيان مي كند ، به طوري كه گويي مي خواهد ارزشهايش را از آن بگيرد . همچنين او اظهار مي كند كه خواندن آثار دريدا بسيار بسيار دشوار است و ترجمه كردن آن به مراتب دشوارتر . البته بازي هاي متعدد دريدا با زبان نيز وجود دارد . جانسن آنها را به هم چسبندگي مضاعف مي نامد . در نوشتار او بازي با كلمات وجود دارد . بازي با حرف هم هست d يا  i يا چيزهايي كه آنها را بازيهاي تحريفي مي نامد . بالاتر از اينها همانطور كه ديديم دريدا از تقابل هاي دوگانه بيزار است .

اگر ما فراموش كنيم كه در حد فاصل سياه و سفيد بينهايت سايه هاي خاكستري وجود دارد ، خيلي از نكان دقيق و ظريف با ارزش را از دست مي دهيم . نمي توان رنگين كمان را به زبان تقابلهاي دوگانه وصف كرد . بنابراين كجاي اين ما را با دريدا نزديك مي سازد ؟ بسياري از هدف گيري هاي و تفسير هاي محوري با پيشوندهايي مانند  Phono,Logo,Anthro به كار مي روند . نه آنكه او اصلا مفهوم آنها را معين نمي كند ، ولي مي توان چيزهاي قطعه قطعه اي از ‌‌‌‌آنچه به نظر مي رسد او در ذهن دارد به هم پيوند داد .

قوم مداری

بياييد ما نيز همچون دريدا كه در (درباره گراماتولوژي) ابتدا به قوم مداري پرداخت سخن خود را از همين جا آغاز كنيم ، او در جايي چنين مي گويد : هميشه و در همه جا ، بر مفهوم عيني نوشتار نظارت شده است . اين امر به نظر او بسيار مهم جلوه مي كند زيرا از ديدگاه او محورهاي ديگر مستقيما از آن ناشي مي شوند . در واقع اين آوامحوري اوست كه در سنت غرب – همانگونه كه او آن را مي بيند – گفتار بر نوشتار برتري داده شده است . از ديدگاه او مقصر اصلي اين قوم مداري ، كسي نبود جز واعظ اخلاق گراي ژنوي ، كه همانطور كه ديديم از اينكه نوشتار گفتار را ملوث كرده است ، اظهار تاسف مي كند . جدا از تصحيح دیدگاه قوم مداري فرضي سوسور ، دريدا دقيقا روشي را كه پيش از سوسور متداول بود ، دوباره برقرار كرد و توجه را به شكل اصلي خود ، يعني تقدم واژه نوشتار كه شاخص روشنفكري سنت غرب است معطف ساخت.

آوا محوری

آوا محوري دريدا به همان دليل امتياز دادن به گفتار – نسبت به نوشتار – است .

بسياري از بزرگان فلسفه واقعا مي پنداشتند كه گفتار پيش از پيدايش نوشتار به وجود آمده و بنابراين برا آن برتري دارد . از ديدگاه او آوا همبستگي سريعتري با ذهن دارد و آوا نخستين دال انديشه هاي ما و معرف تجربه هاي ذهني مستقيم ما بدون هيچ گونه تحريف آنهاست .

   دريدا :

زبان براي سخن گفتن ساخته شده است . نوشتار تنها مكملي است در خدمت گفتار …

گفتار به كمك نشانه هاي قراردادي نمود مي يابد و نوشتار نيز به همان طريق و با توجه به سخن . بنابراين هنر نوشتار … نماينده ميانجي گفتار است .

حافظه

افلاطون نوشته را به عنوان تهديدي براي حافظه مي نگرد . به نظر مي رسد او مي خواهد حافظه در بر دارنده هر چيزي باشد كه در گذشته ما رخ داده است . ولي آنگونه كه دريدا مطرح مي كند اگر همه چيز را بايد به خاطر آوريم ، سپس نوشتار مي تواند چيزي بيشتر از حافظه باشد در واقع حضور ابدي خويشتن باشد . اگر حافظه به عنوان حضور در ذهن وجود دارد پس هر واژه نوشتار به محض آنكه خوانده مي شود ، بايد كاملا جذب شود ، حضور را افزايش دهد و همچنين آنرا دگرگون سازد ، آن هم در اين كنش ناپيدا . با اين تفكرات ، دريدا باز هم به يكي ديگر از تقابل هاي افلاطون يعني حافظه/نوشتار حمله مي برد .  اين ضديت براي دريدا چيزي مانند يك عزم راسخ فلسفي كه به طريقي خود را بنياد مي نهد . ابقاء مي كند و اعماق ناسازگار آنرا در بر مي گيرد به نمايش مي گذارد .

افلاطون به عنوان نويسنده

 دريدا مي گويد : سوفسطایی ها (مانند لی سیس) بي چون و چرا انسانهايي هستند كه در حالي كه مي نو.يسند وانمود مي كنند كه نمي نويسند ولي آيا افلاطون هم يكي از آنه نيست ؟… اگر افلاطون گفتار سقراط را ننوشته بود ، هيچ راهي براي فهميدن آنچه او گفته بود وجود نمي داشت . افلاطون با آنكه خود نويسنده است ، ولي از همين وسيله به نوشتار حمله مي برد .دريدا فكر مي كند اين بحثي پيش پا افتاده است . با وجود اين از خيلي جهات جوهر و اصل ديكانستراكشن است . افلاطون در جايي ديگر – كتاب قوانين – در گفتگويي بين سقراط و كلينياس دفاع جانانه اي از نوشتار ارائه مي دهد ، زيرا نوشتار براي حفظ قوانين بسيار مهم است : نوشتار صرفا چيزي اضافي مثل شبحی نفهم و بي زبان نيست : نوشتار قوام و هويت قوانين را با آمادگي و گوش بزنگي نگهباني تضمين مي كند .

كلام محوری

اما در مورد كلام محوري دريدا : Logos در زبان يوناني به معناي كلام است .

اما بيشتر غربيان لوگوس را از طريق انجيل يوحنا مي شناسند : در آغاز كليه بود و كليه نزد خدا بود و كليه خدا بود ، پس لوگوس به معناي كليه در حقيقت خدا بود . همچنين در تعبير و تفسير ديكانستراكشنيست ، اليس اشاره بر اين دارد كه اين تعابير معمولا به بعضي گفته ها درباره متافيزيك حضور نزديك است : به انظمام اينكه اعتقاد به آن خطايي فلسفي تلقي مي شود . تفرق بر هستي دركي از كلام خدا را روا مي دارد … حتي اگر اين درك بدون رايحه اي از خدا است كه با اصوات و آهنگهاي ناموزون مي تواند طنين اندازد اين برتري زبان را بنياد مي نهد و در آن لانه مي گزيند …

بنابراين ، در واقع حضور و واقعيت در اين كلام لايتناهي فرو نشانده شده اند . زمينه اي وسيع تر ، كلام محوري نامگذاري مشخص دريدا براي نوعي درگيري فلسفي قديمي در مورد رابطه واژه بت ريشه لغوي آن است .دريدا بر اين باور است كه حمله به كلام محوري به هر حال مطلب تازه اي را عنوان كرده است .

حضور

آنهايي كه حقيقت هر چيزي را جستجو مي كنند ، تنها مي توانند به تجلي خارجي (دال) آن دست يابند كه اصلا به معناي حضور خود چيز نيست . دالهاي دانش ما در واقع هرگز نمي توانند خود آن دانش باشند . دريدا اشاره دارد كه از بين كه تمام پيشينيان او ، نيچه بيشترين مشاركت را در آزاد كردن دال از كلام و مفهوم حقيقت بازگو شده يا مدول اوليه داشته باشد .

در مقابل سوسور يا همينطور دريدا  در ‹مواضع› ادعا مي كنند كه به پنداشتي از مدلولي برتر دست يافته اند . به هيچ وجه روشن نيست كه اين مدلول چه مي تواند باشد : به احتمال زياد منظور خود او ‹كلام › به خاطر در بر داشتن مدلولها در نوعي آگاهي كامل است از نوعي كه هوسرل آگاهي برتر ناميد . برگفته سوسور نه دالها و نه مدلولها هرگز نمي توانند در بيرون از تمايزها حضور داشته باشند . اما غياب مدلول برتر قلمرو و بازي دلالت را تصور ناپذير مي كند .اما براي دريدا مدول دال از كار در مي آيد – يا برعكس . در حالي كه دريدا همچنان در حال اشتباه گرفتن دال و مدلول مي باشد . در هيچ كجا نيز واقعا توضيح نداده است كه چگون يكي مي تواند به صورت ديگري در آيد . در واقع او بيشتر مي كوشد تا نشانه شناسي سوسور را به صورت شاخه اي از متا فيزيك در آورد . بنابراين نشانه از نظر دريدا حضور با تعويق است : انتشار نشانه ها لحظه اي را كه با خود چيز مواجه مي شويم به تعويق مي اندازد .

تمايز

بر طبق گفته سوسور به كمك تمايزها ما دالي معلوم را از دالهاي ديگر ، تقريبا به كمك تمايزهاي بين آنها تشخيص مي دهيم كه اين از نظر سوسور ، ارتباط تمايزها در مدلولهاي درون مغز ما رانشان مي دهد . به اين ترتيب در زبان تنها تمايزها وجود دارند . بنابراين طبيعي است كه دريدا در نوشتار و تمايز و گفتار و پديدار و ترجمه اي متفاوت از حاشيه ها در فلسفه با خوشحالي بر تمام اين برداشتها مهر تائيد مي زند . از نظر دريدا براي تمايز در مقايسه با اصطلاحات ساده شخصي ، اصطلاحات بيشتري وجود دارد . از اين قرار تمايز او هم تفاوت داشتن و هم به تعويق انداختن را يكجا و همزمان معني مي دهد . تمايز او بين تفاوت داشتن و به تعويق انداختن خود را معلق مي سازد .

بنابراين هيچ اكنون يا ثباتي در انديشه هاي ما وجود ندارد هر چند هم براي برقرار ساختن آنها سخت تلاش كنيم ، ثبات دائما وتا ابد به تعويق خواهد افتاد . ما هرگز نمي توانيم به عمق چيزها دست يابيم . اگر به واژه اي در فرهنگ لغت مراجعه مي كنيم بايدآنرا تعريف شده بر حسب واژه هاي ديگر بيابيم . بنابراين اگر بخواهيم بدانيم كه اولين واژه واقعا چه معني مي دهد مجبور هستيم به تمام واژگان ديگر مراجعه كنيم و واژه هاي ديگر نيز خود در معني كردن همانها در مشاورتي بي پايان دائما به كار گرفته مي شوند . حتي اگر بتوانيم به اين روند برسيم ، هنوز به آگاهي اينكه نخستين واژه ما واقعا چه معني مي دهد ، نزديك نشده ايم .بحث هاي دريدا به اين معني است كه ما به هيچ وجه نمي توانيم با يكديگر ارتباط برقرار كنيم .

ولي حقيقت اين است كه دريدا هر چيزي را كه به قالب واژه در مي آورد ، چنين مي انديشد كه با اين كار قسمتي از انديشه هاي او پايان يافته است .

البته دريدا نيز مانند بقيه ي ما آزاد است كه واژه ها را به هر شيوه اي كه دوست دارد بكار ببرد مشروط بر اينكه نخواهد با ديگران ارتباط برقرار كند .

نشانه شناسی

سوسور به نشانه ها چون تقابلهاي دو گانه مي انديشد ، پيرس به اينكه نشانه ها به صورت سه گانه بيانديشد تمايل داشت .

شمايل : نشانه اي كه به موضوعهاي خاص ديگر شبيه است .

نمايه : به كمك نوعي ارتباط فيزيكي توجه ما را به خود موضوع جلب مي كند (گشودگي ها خروج و ورود را نشان مي دهند و پله ها بالا رفتن و پايين آمدن را مي نمايا نند .)

نماد : نشانه اي كه معناي آنرا فراتر بايد گرفت .

دريدا به صورت ضمني سه حالت موجود را نفي مي كرد .

چرا دريدا نمي خواهد با زمان حال باشد ؛ چرا مي خواهد انديشه هاي خود را در قالب زنجيره هاي پيچيده ، متناقض وبي پايان مضمحل سازد ؛ چرا مي خواهد واژه ها و احتمالا ساختمان ها به طور تحت الفظي هيچ معنايي نداشته باشند . اين امر به روشني نوعي حالت روان شناسانه است كه دريدا را وا مي دارد انديشه هاي ما را به آن توده هاي تيره و بي شكل تنزل دهد . زبان به ما ساختار هايی مي دهد كه ما را به انديشيدن قادر مي سازد . و اين آن چيزی است كه دريدا به سختی در براندازی آن می كوشد . براي انديشه هاي او هيچ زمان حال با ثباتی وجود ندارد . اینک چنين شخصی را شيزوييد يا شيزوفرنيك می نامد و خاطر نشان مي كند كه او ناراحت است و ظاهرا اين حالت پريشانی ممكن است بينشهای خلاق از نوعي كه برای ذهنی عادی كاملا دست نيافتنی هستند ، عرضه بدارد .البته براي رد نمايه های در نوسان دريدا دلايل محكمتری نيز وجود دارد .

به عنوان مثال هوش مصنوعی (كامپيوتر) هم مي تواند نحو بخواند ولی آنها حتی نمي توانند معنا شناسي را درك كنند . درك معانی برای وجود انسان موفقيتی منحصر به فرد است . هنوز هم اين همان چيزی است كه دريدا می خواهد به كمك فرايندهای  بس مشكوك از ما بربايد .

مهمیزها

پیش از پرداخت به کاوش کاربرد های مختلف دیکانستراکشن دریدا در معماری ، بیایید نگاهی به کاری نهایی و شاید حتی بی معنی ترین نمونه از شیوه کار او بیاندازیم : تحلیل وسیعاً کار شدهی او – به فرانسه و انگلیسی هر کدام در ۲۰ صفحه-درباره یک جمله پنج کلمه ای ساده از نیچه.این تحلیل در مهمیز ها صورت می گیرد. دریدا مطرح می کند که هیچ شیوه قطعی به منظور شناخت مناسبی برای این یادداشت نوشته شده یا انچه که می تواند بعداً به آن وصله شود نداریم.هرگز آنچه را که نیچه می خواست بگوید یا انجام دهد نخواهیم دانست…و نه حتی اینکه او واقعاً قصت گفتن چنین چیزی را داشته است. هدف از مطالعه ی دریدا چیست یا چه بود؟روشنگری ذهنی؟ نه چندان!تئوری های متقاعد کننده ای پیرامون زبان، معنی و حقیقت؟ مبارزه طلبی هایی در برابر نظریه های دریافتنی ما ؟مطمئناً مبارزه طلبی های ارزنده؟ بعضی از انها به نظر ارزنده می رسد. حمله ی دریدا به تقابل های دو گانه خیلی ارزشمند است. همچنین بیشتر آنها صرفاً جانشینهای محدود کنندهای برای اندیشیدن می یابم . بنا بر این تمام تحلیل های دریدا در فائدروس به نظر بسیار ارزنده می رسد ، به ویژه نتیجه گیری پیش پا افتاده او مبنی بر اینکه افلاطون و نوشتار بوسیله حمله خود (یعنی خود نوشتار) حمله می برد ! همانطر طرز برخورد دریدا با سوسور که کمتر بی طرفانه در واقع کمتر صادقانه به نظر می رسد . ولی همان رفتار حاکی از تائید نقش برجسته ی سوسور در تحلیل زبان است .  بنابراین در متون با محتوای قوی , ارزش زیادی وجود دارد همانطور که دریدا و الیس هر دو انجام می دهند و ناسازگاری های آنها را ریشه یابی می کنند , با نشان دادن اینکه خود نویسنده اگر به مفاهیمی که به کار می برد صادق باشد می تواند دیدگاه های خود را اصلاح و تعدیل کند .


برای دریافت پاورپوینت معماری دیکانستراکشن در پایین بر روی لینک دانلود کلیک کنید.پاورپوینت معماری دیکانستراکشن 2

دانلود

رمز فایل : memarino.ir

حجم : ۸۵۵kb

فرمت : rar

 

 


 

 

نوشتن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *